تبليغاتX
Dooostanehh

سلام.

این پست عید نیست، یه چیزی شبیه دل نوشته است. یه احساس نسبت به یک موضوع مشترک.

 

معمولا همه سال نو رو به همدیگه تبریک میگن! اما به نظر من تبریک نداره، چون یه سال بزرگتر شدن نیست، یک سال کوچیک شدن هستش! یه سال از عمر زندگانی‌مون کم میشه و ما جشن می‌گیریم و خوشحالیم و به هم تبریک می‌گیم!

یه سال به مرگ نزدیک‌تر می‌شیم...

وقتی راهنمایی می‌خوندم معلم ورزش‌مون آقای شمس این حرف رو زد و راست می‌گفت، تازه فهمیدم.

 

برای من و خانواده‌مون یه عید خاص هستش، یک نو عید! اولین بهار بدون پدر! چه مفهوم تلخی، چقدر زود دیر میشه...

 

حال اونهایی که پدر ندارند رو الان خیلی خوب درک می‌کنم.

 

بیشتر از قبل قدر پدرهاتون رو بدونید و البته مادرها...

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام به همه

امروز زیر نویس شبکه خبر نوشته بود: "سیمین دانشور در سن نود سالگی فوت کرد."

 

به جلال پیوست.

 

چقدر جالب بود، دیشب فایل صوتی یکی از کلاسهای در حاشیه تهران‌رو گوش میدادم. یه قسمتی‌اش راجع به کتاب "سووشون" نوشته سیمین دانشور بود.(نیاز به گفتن نیست اما سیمین دانشور همسر جلال آل احمد بود). داستان "بچه مردم" هم از جلال خوندیم ...

یک بار تو نمایشگاه کتاب تهران دیده بودمش.

میگن سیمین دانشور سووشون رو بعد از مرگ جلال به خاطر اون نوشته بود. دیشب موقع شنیدن فایل صوتی کلاس بخش‌هایی از کتاب یادم میومد...

از تمام علاقه‌مندان به این دو ادیب میخوام این کتاب رو بخونن. از ارزش‌های این کتاب همین بس که به هفده زبان زنده دنیا ترجمه شده.

 

روح جفت‌شون شاد.

 

نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390  توسط حسین محمدی  | 


علیک سلام

هفته قبل این موقع زنجان بودم(وقتی که این متن رو مینویسم). چه زود یک هفته گذشت. به دعوت دوستان و استاد به کلاس در حاشیه معماری رفتم. دوستان قدیم رو دیدم. البته چند تا شون رو دیدم. خیلی خوب بود. فقط تو کلاس نبودم، به یاد تمام روزهای دانشجویی، با بچه هایی که اونجا بودند و تمام در حاشیه هایی که رفته بودم سیر می‌کردم. میشه گفت همون جور بودند که فکر میکردم(دوستان رو میگم). سمانه شاه‌محمدیان، الناز انصاری و الهام فخاری و بقیه. البته همه‌شون ماشالله خانم مهندسین حسابی شدند. انصافا هم لیاقت زیادی دارند تو درس و کار، مثل تمام دوستان همکلاسی قدیم. کلاس خوبی داشتیم. تمام بچه های معماری 85 دانشگاه زنجان به غیر خودم فوق العاده بودند و هستند. افتخار میکنم همچین همکلاسی‌هایی داشتم که دوستان امروز هستند. ایشالله همه‌شون هر جا هستند موفق باشند، اول تو زندگی‌شون بعد تو بقیه چیزها.

خدایا مراقب همه‌شون باش و خوشحال‌شون کن، آمین.

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام به وبلاگ دوستانه!

 

خیلی وقته که کسی تحویلت نمی‌گیره! آخه خوب همه سرمون شلوغ شده، کار و زندگی و درس و ...

یادش بخیر روزهای اول وجودیت دلیل خبردارشدن ما از همدیگه بودی. اما! من یکی که شرمندت هستم.

سر پست‌های تو برای بچه‌ها تولد می‌گرفتیم، وقتی که از هم دور شده بودیم. دلهامون نمیدونم چی شده که دیگه دلتنگ تو و همدیگه نمی‌شیم! این هم از روزمرگی ما آدمهاست! میدونم مهم برای تو خوشبختی و سلامتی دوستان دوستانه است و سر زدن به خودت رو زیاد مهم نمیدونی!

این جا من و تو، تو و بقیه، دوستان و دوستانه و ... جا برای همه‌مون هست اما این جاها خیلی وقته خالی شده!

بیایید جاهای خالی‌مون رو دوباره پر کنیم...

 

نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام به همه

اميدوارم همتون خوب باشيد، و اونايي كه آزمون ارشد داشتن ايشالله موفق بوده باشند.

منتظر پست هاي من باشيد...

نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام

از همه دوستانی که با تماس یا ایمیل یا پیام یا نظرات وبلاگ دوستانه تسلیت گفتند ممنون که به یادم بودید.

انشالله به لطف خدای مهربون شادی هاتون در کنار خانواده هاتون هر روز بیشتر بشه. 

نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390  توسط حسین محمدی  | 



....دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي است

ساده مي افتد

ساده مي شكند

ساده ميميرد

دل من تنها سخت ميگريد....

نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام به همه دوستان دوستانه.

ممنون از نظراتتون.

با یکی از دوستان همکلاسی حرف میزدم، ماجرای اتفاق رو که براش تعریف کردم، به شوخی گفت: حیف هستش تو این اینجوری بمیری! تو باید شهید بشی! یکه خوردم! آخه قدیم‌ها که جوون‌تر بودم به این موضوع که شهید بشم خیلی فکر کرده بودم، دوباره این موضوع مطرح شده بود! پرسیدم چرا؟ گفتش: اسم تو به شهیدها میخوره!

رسیدن به همچین جایگاهی خیلی سخته و لیاقت بالایی میخواد. به خاطر همین موضوع خجالت می کشم همچین دعایی برای خودم بکنم، اگه کسی از دوستان این دعا رو در حق من بکنه ممنونش میشم و قول میدم همیشه براش دعا کنم تا خوشبخت و سلامت و خوب باشه.

منتظرم ...

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام

میبینم که خبری از خوانندگان وبلاگ نیست!!!!!!!!

چرا؟

باشه

ارشد یادتون نره.

ایشالله اونایی که قبول نشدند دیگه امسال قبول میشند

شاید پست جدیدی بیاد از طرف من.

نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390  توسط حسین محمدی  | 


سلام

18 مهرماه بود. یک روز کاری مثل بقیه روزها! هوا خوب بود. موقع ظهر بتن‌ریزی داشتیم. چند تا دیوار برشی یک طرفه و ستون و این جور چیزها بود! پمپ هوایی می‌کوبید. اکیپ آرماتوربند برای کار روی دیوار همسایه راه می‌رفتند. یه دیوار چهل سانتی آجری بود. سرپرست کارگاه و من و بقیه می‌تونستیم برای دیدن بتن‌ریزی روی همین دیوار بایستیم و حرکت کنیم. به علت اینکه پمپ هوایی به عمق کارگاه نرسید، محل استقرارش رو عوض کرد. این تغییر جا و شروع دوباره بتن ریزی حدود یک ساعت کشید.

ماشین میکسر بتن همینجور می‌چرخید، اَبَر روان‌کننده هم زده بودند. خلاصه حسابی چرخید، بهش آب هم بسته بودند در حد تیم ملی! بتن‌ریزی دوباره شروع شد. تقریبا یه طول 12 متری به ارتفاع 3 متر حجم بتن تو اون نقطه بود. نزدیک نقطه ابتدایی بتن‌ریزی شروع شد و من آخر مسیر 12 متری بودم! بتن مثل عسل به گفته سرپرست کارگاه با اون شرایطی که گفتم! دانه‌بندی‌اش هم جدا شده بود. شن‌ها سر دیوار و آب و شیره بتن نزدیک پای من از قالب بیرون میزد. یکی از بچه‌ها یونولیت گذاشت جایی که شیره بتن خارج می‌شد، منم خواستم کمکشون کنم نشستم لب دیوار، فاصله قالب هی بیشتر می‌شد و ...

از این به بعد ورق برگشت، فاصله بیشتر و بیشتر شد و من احساس می‌کردم قالب و مهار دیوارهای برشی به سمت داخل کارگاه در حال خراب شدن هستش! اما اشتباه فهمیده بودم!!! نگو دیواری که ما روش وایستاده بودیم در حال خوردشدن از زیر هستش و ما به عقب و به سمت زمین کارخانه در حال افتادن هستیم! تا وقتی بفهمم و بخوام بلند بشم و میلگردهای انتظار دیوار برشی رو بگیرم سقوط آزاد کرده بودم حدود چند متر و افتادم روی مصالح پکیده همون دیواری که زیر پامون بود. حسابی کوفته شدم.

این آخر کار نبود حس کردم هوا داره تاریک میشه یه چیزی شبیه کسوف! اما بدتر از اون بود تقریبا یه قطعه دیوار یک متری از بقیه اون دیوار 40 سانتی سقوط آزاد کرد به سمت من! ضربه به سرم تق صدا داد. با دستم دیوار رو کنار زدم، تو سرم احساس خنکی می‌کردم، دست کشیدم فهمیدم داره خون میاد! خودم رو کشیدم بیرون! بالاخره یکی از کسانی که زودتر از بهت تخریب بیرون اومده بود کمکم کرد، اورژانس اومد و ... .

البته زنده موندم و به قول کسانی که صحنه رو دیده بودند، موقع حادثه و بعدش، می‌گفتند خدا حسابی بهت رحم کرده! نمیدونم رحم بود یا چیز دیگه! خلاصه موندم و خیلی حیف شد! تا زنده‌ام برام فاتحه‌ای بخونید، چون اگه بمیرم فکر نمی‌کنم کسی خبردار بشه!

خیلی مراقب خودتون باشید، دوستتون دارم و همیشه براتون دعا میکنم، تا شاد و خوب و خوشبخت باشید.

بازمانده حسین محمدی.

نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390  توسط حسین محمدی  | 


Blog Skin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار