سلام.
میخوام دوباره با
کمک شما یه جون تازه به این وبلاگ بدم، هر چند میدونم که همه تون حسابی سرتون
شلوغه و با بودن فیس بوک و ایمیل وقت نمیشه به وبلاگ سر بزنید، اما گفتم نزدیک
عیدی بهترین فرصت برای شروع دوباره است...من شروع میکنم تا هر جایی که
توان داشته باشم ادامه میدم.
نمی دونم بگم سال
داره تموم میشه یا اینکه سرما داره سر میاد! اما بالاخره روزگار میگذره با تمام بینمکیهاش!
راستی یه خبر
دوباره کلاس دکتر فلاحت شروع شده و این بار با عنوان در حاشیه طراحی،
من و چندتا از دوستان میریم. خیلی باحاله. بعضی از دوستان رو بعد از مدت طولانی
اونجا دیدم(ستاره سلیمانزاده و سارا قلویسی)
هرکس عیدی
میخواد(البته مادی نیست ها!) آدرس پستیاش رو برام پیامک بزنه یا اینکه نظر
بذاره. مراقب خودتون باشید. دوستتون دارم هر جا که باشید، اگر هم قابل باشم براتون
دعا میکنم...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 18:48  توسط حسین محمدی
|
سلام
۱- کدوم کتاب دکتر فرشاد؟(نگرش سیستمی؟) بعدش هیچی نشونی از شما نیست که بهتون خبر بدیم!
۲- من کسی به اسم الناز اهل ارومیه نمیشناسم بقیه رو نمیدونم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 11:40  توسط حسین محمدی
|
سلام.
این پست
عید نیست، یه چیزی شبیه دل نوشته است. یه احساس نسبت به یک موضوع مشترک.
معمولا
همه سال نو رو به همدیگه تبریک میگن! اما به نظر من تبریک نداره، چون یه سال
بزرگتر شدن نیست، یک سال کوچیک شدن هستش! یه سال از عمر زندگانیمون کم میشه و ما
جشن میگیریم و خوشحالیم و به هم تبریک میگیم!
یه
سال به مرگ نزدیکتر میشیم...
وقتی
راهنمایی میخوندم معلم ورزشمون آقای شمس این حرف رو زد و راست میگفت، تازه
فهمیدم.
برای من
و خانوادهمون یه عید خاص هستش، یک نو عید! اولین بهار بدون پدر! چه مفهوم تلخی،
چقدر زود دیر میشه...
حال
اونهایی که پدر ندارند رو الان خیلی خوب درک میکنم.
بیشتر
از قبل قدر پدرهاتون رو بدونید و البته مادرها...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:27  توسط حسین محمدی
|
سلام
به همه
امروز
زیر نویس شبکه خبر نوشته بود: "سیمین دانشور در سن نود سالگی فوت کرد."
به
جلال پیوست.
چقدر
جالب بود، دیشب فایل صوتی یکی از کلاسهای در حاشیه تهرانرو گوش میدادم. یه قسمتیاش
راجع به کتاب "سووشون" نوشته سیمین دانشور بود.(نیاز به گفتن
نیست اما سیمین دانشور همسر جلال آل احمد بود). داستان "بچه مردم"
هم از جلال خوندیم ...
یک
بار تو نمایشگاه کتاب تهران دیده بودمش.
میگن
سیمین دانشور سووشون رو بعد از مرگ جلال به خاطر اون نوشته بود. دیشب موقع شنیدن
فایل صوتی کلاس بخشهایی از کتاب یادم میومد...
از تمام
علاقهمندان به این دو ادیب میخوام این کتاب رو بخونن. از ارزشهای این کتاب همین
بس که به هفده زبان زنده دنیا ترجمه شده.
روح
جفتشون شاد.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 18:15  توسط حسین محمدی
|
علیک
سلام
هفته
قبل این موقع زنجان بودم(وقتی که این متن رو مینویسم). چه زود یک هفته گذشت. به
دعوت دوستان و استاد به کلاس در حاشیه معماری رفتم. دوستان قدیم رو دیدم. البته
چند تا شون رو دیدم. خیلی خوب بود. فقط تو کلاس نبودم، به یاد تمام روزهای
دانشجویی، با بچه هایی که اونجا بودند و تمام در حاشیه هایی که رفته بودم سیر میکردم.
میشه گفت همون جور بودند که فکر میکردم(دوستان رو میگم). سمانه شاهمحمدیان، الناز
انصاری و الهام فخاری و بقیه. البته همهشون ماشالله خانم مهندسین حسابی شدند.
انصافا هم لیاقت زیادی دارند تو درس و کار، مثل تمام دوستان همکلاسی قدیم. کلاس
خوبی داشتیم. تمام بچه های معماری 85 دانشگاه زنجان به غیر خودم فوق العاده بودند
و هستند. افتخار میکنم همچین همکلاسیهایی داشتم که دوستان امروز هستند. ایشالله
همهشون هر جا هستند موفق باشند، اول تو زندگیشون بعد تو بقیه چیزها.
خدایا
مراقب همهشون باش و خوشحالشون کن، آمین.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:10  توسط حسین محمدی
|
سلام به
وبلاگ دوستانه!
خیلی
وقته که کسی تحویلت نمیگیره! آخه خوب همه سرمون شلوغ شده، کار و زندگی و درس و
...
یادش
بخیر روزهای اول وجودیت دلیل خبردارشدن ما از همدیگه بودی. اما! من یکی که شرمندت
هستم.
سر پستهای
تو برای بچهها تولد میگرفتیم، وقتی که از هم دور شده بودیم. دلهامون نمیدونم چی
شده که دیگه دلتنگ تو و همدیگه نمیشیم! این هم از روزمرگی ما آدمهاست! میدونم مهم
برای تو خوشبختی و سلامتی دوستان دوستانه است و سر زدن به خودت رو زیاد مهم
نمیدونی!
این جا
من و تو، تو و بقیه، دوستان و دوستانه و ... جا برای همهمون هست اما این جاها
خیلی وقته خالی شده!
بیایید
جاهای خالیمون رو دوباره پر کنیم...
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:3  توسط حسین محمدی
|
سلام به همه
اميدوارم همتون خوب باشيد، و اونايي كه آزمون ارشد داشتن ايشالله موفق بوده باشند.
منتظر پست هاي من باشيد...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 19:4  توسط حسین محمدی
|
سلام
از همه دوستانی که با تماس یا ایمیل یا پیام یا نظرات وبلاگ دوستانه تسلیت گفتند ممنون که به یادم بودید.
انشالله به لطف خدای مهربون شادی هاتون در کنار خانواده هاتون هر روز بیشتر بشه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:29  توسط حسین محمدی
|
....دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي است
ساده مي افتد
ساده مي شكند
ساده ميميرد
دل من تنها سخت ميگريد....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:13  توسط حسین محمدی
|
سلام به همه دوستان دوستانه.
ممنون از نظراتتون.
با یکی از دوستان همکلاسی حرف میزدم، ماجرای اتفاق رو که براش تعریف کردم، به شوخی گفت: حیف هستش تو این اینجوری بمیری! تو باید شهید بشی! یکه خوردم! آخه قدیمها که جوونتر بودم به این موضوع که شهید بشم خیلی فکر کرده بودم، دوباره این موضوع مطرح شده بود! پرسیدم چرا؟ گفتش: اسم تو به شهیدها میخوره!
رسیدن به همچین جایگاهی خیلی سخته و لیاقت بالایی میخواد. به خاطر همین موضوع خجالت می کشم همچین دعایی برای خودم بکنم، اگه کسی از دوستان این دعا رو در حق من بکنه ممنونش میشم و قول میدم همیشه براش دعا کنم تا خوشبخت و سلامت و خوب باشه.
منتظرم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 18:31  توسط حسین محمدی
|